|
تجربه زندگي براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم
| ||
|
همیشه به ادم ها آنقدر محبت کن که بعدش مجبور نشی بهشون ثابت کنی که احمق نیستی
[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 6:46 ] [ فرهاد ]
پروردگارا
داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر میگویم چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است. یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ 14:25 ] [ فرهاد ]
امروز
صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف
بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در
زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب
لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی
داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای
وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار
مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی
بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات اخیر
شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که
اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه
شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که
با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می
رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند
کار،تلویزیون را روشن کردی.
نمی
دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو
هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز
فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری…باز هم صبورانه انتظارت را
کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من
صحبت نکردی. موقع خواب…،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای
خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب
رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک
به تو آماده ام.
من
صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت
هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی
سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر
پر از عشق تو…به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
دوست و دوستدارت:خدا
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:39 ] [ فرهاد ]
اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند که پشت این مهربانی ها هدف های خود خواهانه پنهان شده است،...در هر حال مهربان باش!
اگر موفق شوی دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد،....در هر حال موفق شو!
اگر صادق وصریح باشی ممکن است تورا فریب دهند،....درهر حال صادق و صریح باش!
چیزی را که برای ساختنش سالها تلاش کردی می توانند در یک شب نابود کنند،....در هر حال تو بساز!
اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع می شوی،....در هر حال به دنبال خوشبختی باش!
کار خوب امروز تو را اغلب افراد فردا فراموش می کنند،....در هر حال تو کار خوبت را انجام بده!
بهترین هایت را به دنیا بده واین ممکن است هرگز کافی نباشد،....در هر حال تو بهترین هایت را به دنیا بده!
می دونی...در آخر،هرچی بوده بین تو و خدا است،.....در هر حال هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 8:8 ] [ فرهاد ]
پدر كه باشي !!!با تمام سختي ها و مشقت هاي روزگار،با ديدن غم فرزندت مي گويي : "نگران نباش ، درست ميشود. خيالت تخت ، مــــــــــن پشتت هستم "پدر كه باشي ؛ سردت مي شود و كت بر شانه ي پسر مي اندازي.چهره ات خشن مي شود و دلت دريايي....آرام نمي گيري تا تكه ناني نياوري پدر كه باشي ؛ عصا مي خواهي ولي نمي گويي.هرروز، خم تر از ديروز، جلوي آينه تمرين محكم ايستادن مي كني پدر كه باشي ؛ در كتابي جايي نداري و هيچ چيز زير پايت نيست.بي منت از اين غريبگي هايت مي گذري تا پدر باشي. پشت خنده هايت فقط سكوت مي كني.پدر كه باشي ؛ به جرم پدر بودنت، حكم هميشه دويدن برايت ميبُرند.بي اعتراض به حكم فقط مي دوي.بي رسيدن هامي دوي و در تنهايي ات نفسي تازه مي كني.پدر كه باشي ؛ در بهشتي كه زير پاي تو نيست باز هم دلهــــــــــــ ـره هايتـــــ را مرور مي كني
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 11:29 ] [ فرهاد ]
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش میمونه، که توش زندگی نکنی! اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زندهای! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن! ---------------- ---------------- حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود! --------- ---------- -------------- ------------ --------------- فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست! -------- ------ -------- ---------------------- اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ... در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند! --------- [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 11:8 ] [ فرهاد ]
برایت یک بغل گندم ، دلی خشنود از مردم
برایت یک بغل مریم ، که مست از می شوی هر دم
برایت قدرت آرش که دشمن را زنی آتش
برایت سفره ای ساده ، حلال و پاک و آماده
برایت یک غزل احساس ، دوبیتی های عطر یاس
برایت هر چه خوبی هست ، صمیمانه دعا کردم
نوروز مبارک
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 8:39 ] [ فرهاد ]
ماهی ها چقدر اشتباه می کنند قلاب علامت کدامین سوال است که به ان پاسخ می دهند؟آزمون زندگی ما پر از
قلاب هایی است که وقتی اسیر طعمه اش می شویم تازه می فهمیم که ماهی ها بی تقصیرند.
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 19:30 ] [ فرهاد ]
اگر می دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می بینم , به تو می گفتم " دوستت دارم " و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی.......
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 15:45 ] [ فرهاد ]
در نبرد بین انسانهای سخت و روزهای سخت ، این انسانهای
سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 9:38 ] [ فرهاد ]
|
||