تبليغاتX

بر استان جانان گر سر توان نهادن ------ گلبانگ سربلندي بر اسمان توان زد

تجربه زندگي
براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم
زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت برد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 6:30  توسط فرهاد  | 

آنکه با زندگی می سازد زند گی را می بازد با زندگی نساز زندگی را بسازززز(زرتشت)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:47  توسط فرهاد  | 

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها : ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار

جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:

مامان دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15  توسط فرهاد  | 

من آموختم که باید بدون توجه به مردم، آنچه درست است انجام دهم !

من آموختم  که هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم !

من آموختم  که برای رسیدن به جواب درست ، باید درست بپرسم !

من آموختم  که افسـوس گذشتـه و تــرس از آینـده دزدهای دوقلــویی هستند که لـذت لحظه حـال را از ما می دزدند !

من آموختم  که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست !

من آموختم  که گــاهی اوقات سکــوت بیشتـر از نصیحت طرف مقابل را آرام می کند!

من آموختم  که نمی توانم از دیگــران انتـظار داشتـه باشم که مشکلات مرا حل کنند !

من آموختم  که هر کاری را که واقعـا" از تـه دل دوست داشتـه باشم ‘ درست ‘ انجام دهم !

من آموختم  که گـاهی اوقات حیوانـات بهتر از آدمها می توانند یک نفـر  را خوشحال کنند!

من آموختم  که خوب بودن هیچ هزینه ای ندارد !

من آموختم  که دوست واقعی خریدنی نیست ، ..... باید آنرا پیدا کرد !

من آموختم  که عشق سرمایه عظیمی است که هر کسی و هر دلی آن را ندارد !!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:4  توسط فرهاد  | 

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط فرهاد  | 

خدایا نزار بزرگ شم!!(فوق العاده زیبا ست!!!!!!!!)

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود.
 بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
 و با همان بغض گفت :
 اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :
 بگو زیبا بگو.
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
 خدا جون خدای مهربون،
 خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
چرا ؟
 ولی این مخالف با تقدیره.
 چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
 مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
 مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
 مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،
 کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط فرهاد  | 

 شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. در اتاق جراحی که کم مونده بود. مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد: کشیدن پوست صورت، تخلیه چربیها(لیپو ساکشن)، ... و جمع و جور کردن شکم . همچنین به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بعد از بیمارستان بود. از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟ .
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
 
نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:33  توسط فرهاد  | 

زندگی مثل «دوچرخه‌سواری» می‌مونه. واسه‌ی حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی. آلبرت انیشتین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:45  توسط فرهاد  | 

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی را برای کمال ما پنهان کرده است ، خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 6:4  توسط فرهاد  | 

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد (شریعتی)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 5:35  توسط فرهاد  |