|
|
|
|
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 16:19 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق حقيقي موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرومتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد: آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: بله، شما چه عقيده اي داريد؟ من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 20:50 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
آيا ميدانستيد آنهايي كه برنگ زرد لباس ميپوشند افرادي هستند كه از زيباييشان لذت ميبرند؟ آيا ميدانستيد آنهايي كه برنگ مشكي لباس ميپوشند، افرادي هستند كه ميخواهند جلب توجه كنند و احتياج به كمك و درك شما دارند؟ آيا ميدانستيد وقتي كه به كسي كمك ميكنيد، كمك شما دو برابر باز ميگردد؟ آيا ميدانستيد كه آسانتر است احساستان را بصورت نوشته بيان كنيد تا اينكه رو در رو به شخصي بيان كنيد؟ وليكن آيا ميدانستيد كه آن ارزش ببشتري دارد وقتي كه آن را رو در رو به آنها بگوييد؟
آيا ميدانستيد كه اگر چيزي را با ايمان بخواهيد، آرزوي شما برآورده خواهد شد؟
آيا ميدانستيد كه شما ميتوانيد روياهايتان را واقعيت ببخشيد، مثل عاشق شدن، ثروتمند شدن، سلامت ماندن، اگر كه آنها را با اعتقاد بطلبيد، و اگر واقعا" دانستيد، متعجب خواهيد شد به آنچه كه خواهيد توانست انجام داد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 15:38 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني. از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است. از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است. گفتم: مرا خوشبخت كن. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود: رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديکترت ميكند. از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي. از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم. فرمود: براي اين كار من به تو زندگي دادهام. از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 17:58 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
من ازخدا خواستم من ازخدا خواستم به من توان ونيرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نيرومند شوم
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم من ازخدا خواستم به من ثروت عطا کند و او به من فکر داد تا برای رفاهم بيش تر تلاش کنم من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتی در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشيده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم من از خدا خواستم به من برکت دهد و خدا به من فرصت هايی داد تا از آنها بهره مند شوم شايد ظاهرا هيچکدام از چيزهايی که از خدا خواستم دريافت نکردم ولی به همه ی چيز هايی که نياز داشتم ، رسيدم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 16:16 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هفت بار روح خويش را به تحقير و مسخره گرفتم:
بار دوم؛آن هنگام كه ديدم پيش لنگها لنگ لنگان راه مي رود. بار سوم؛آن هنگام كه بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد. بارچهارم؛آن هنگام كه گناهي مرتكب شد و براي تسليت و تسكين خويش گفت: ديگران نيز مرتكب گناه مي شوند. بار پنجم؛آنچه را كه برايش پيش آمده بود،حمل بر ناتواني خويش كرد،اما صبر بر آن پيش آمد را به توانايي خويش نسبت داد. بار ششم؛آن هنگام كه چهره اي زشت را تحقير كرد، حال آنكه آن چهره به تحقيق نقابي از نقابهاي خودش بود. و هفتمين بار؛ وقتي كه زبان به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتي انگاشت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 6:16 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
خيال کردم در کنار ساحل با خدا قدم ميزنم در هر قسمت دو جاي پا بود وقتي آخرين تصوير زندگي ام را ديدم ديدم که چندين زمان در زندگي ام يک جاي پا بيشتر نيست براي رفع ابهاهم از خداسوال کردم "خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم خدا فرمود: |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 13:36 توسط فرهاد
|
|
||