تبليغاتX

بر استان جانان گر سر توان نهادن ------ گلبانگ سربلندي بر اسمان توان زد

تجربه زندگي
براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم

 

 

از عارفي شنيدم:

ديشب در رويا با خدا گفت و گو كردم

گفتم خدايا مي خواهم با تو صحبت كنم اگر وقت داري

خدا گفت وقت من بي نهايت است.

گفتم خدايا چه چيز شمارو بيشتر متعجب مي كند؟

خدا گفت: كودكي آنها . اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزومي كنند كه دوباره كودك شوند. اينكه آنها سلامتيشان را از دست مي دهند تا پولدار شوند و بعد پولشان را مي دهند تا سلامتي خودرا دوباره بدست آورند.

 

..... اينكه با اظطراب به آينده نگاه ميكنند و حال را فراموش مي كنند و بنايرين نه در حال و نه در آينده درست زندگي ميكنند.

.... اينكه آنها طوري زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند گويي هرگز زندگي نكرده اند.

گفتم خدايا دلنگران شدم نصيحتم كن:

خدا گفت: بياموز كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

.... بياموز كه دونفرمي توانند به يك نقطه نگاه مي كنند وآن را متفاوت ببينند.

....بياموز كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخمي عميق درقلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما

سالها طول ميكشد تا آن زخم را التيام ببخشيم.

......بياموز كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه بايد خودشان را هم ببخشند.

من از خدا تشكر كردم و خدا گفت من هميشه اينجا هستم .

 هميشه ........

                

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 21:10  توسط فرهاد  | 


آموخته ام

چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.


آموخته ام

كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .


آموخته ام

زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .


آموخته ام

كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .


آموخته ام

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.


آموخته ام

دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.


آموخته ام

كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .


آموخته ام

كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .


آموخته ام

كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .


آموخته ايم

كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

آموخته ام

 

 كه بايد به زمان مسلط باشم نه زير فرمان آن


 

آموخته ام

هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يك گام آغاز ميشود


 

آموخته ام

نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم ،
بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد


 

آموخته ام

خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم


 

آموخته ام

كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران


 

آموخته ام

 

كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و آموزش ديگران را بياموزم، به اين ترتيب علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را
نمي دانم ، آموخته ام


 

آموخته ام

كه بيش از آن كه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم


 

آموخته ام

كه بيش از آن كه دوستم بدارند ، دوست بدارم


 

آموخته ام

هميشه فردي خوشبين باقي بمانم ، چرا كه زندگي وموهبت هاي آن را دوست دارم


 

آموخته ام

اگرچه از هر چيزي بهترينش را ندارم
ولي از هر چه كه دارم ، بهترين استفاده را نمايم


 

آموخته ام

لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد


 

آموخته ام

آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزويهاي فردايم باشد


 

آموخته ام

زندگي مثل يك نقاشي است ، با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست


 

آموخته ام

هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 10:29  توسط فرهاد  | 

درسهاي زندگي :


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم .

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 16:35  توسط فرهاد  |