تبليغاتX
تجربه زندگي
براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم

ايستگاه خدا


 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 13:10  توسط فرهاد  | 

خداوندا..........

امروز به تو توكل مي كنم. مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم. مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم. مرا سرشار از آرامش خود كن. مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن . بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني. بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و در چشمان پر جاذبه ات گم شوم.

بگذار نگاهت كنم. بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم.

بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم.................

آري به رويايي عميق............

زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي. فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم

اما تو  نمي تواني درك كني ...........

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ،

گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه

من تو را فراموش كرده ام.!!!!!!!!!!!!

من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي .

         پاك و معصوم و بي ريا...................

و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 5:57  توسط فرهاد  | 

"گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه

در آن تو صحبت مي‌كني و زنت گوش مي‌دهد. مرحله دوم او صحبت مي‌كند و تو گوش مي‌كني، اما مرحله

سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد مي‌كشيد و همسايه‌ها گوش

مي‌كنند"

"مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه

ميخواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم،

در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش

گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من

نيست"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:40  توسط فرهاد  | 

آ‌موخته ام .......مرد  با كلمات اندك حرفهاي بسياري مي زند .
آموخته ام ....... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .

آ‌موخته ام ....... وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .
آموخته ام ..... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا. شاد كردي

آموخته ام ..... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .

آمو خته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام .... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .

آموخته ام ..... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ..... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او ، وقلبي  است براي فهميدن وي .

آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزر گسالي است .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .

آموخته ام ..... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .

آموخته ام ..... كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد .پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم مي توا نم
 همه چيز را در يك روز به دست بيا ورم .
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .

آموخته ام .... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ..... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .

آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .
آ موخته ام ..... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را  تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ....... كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم دوستش دارم .

آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .


آموخته ام ..... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد
 كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ..... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ وزماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ..... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم ، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 12:1  توسط فرهاد  |