|
|
|
|
|
ايستگاه خدا قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 13:10 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا.......... امروز به تو توكل مي كنم. مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم. مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم. مرا سرشار از آرامش خود كن. مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن . بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني. بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و در چشمان پر جاذبه ات گم شوم. بگذار نگاهت كنم. بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم. بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم................. آري به رويايي عميق............ زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي. فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم اما تو نمي تواني درك كني ........... فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ، گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه من تو را فراموش كرده ام.!!!!!!!!!!!! من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي . پاك و معصوم و بي ريا................... و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 5:57 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
"گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه
در آن تو صحبت ميكني و زنت گوش ميدهد. مرحله دوم او صحبت ميكند و تو گوش ميكني، اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد ميكشيد و همسايهها گوش ميكنند" "مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه ميخواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:40 توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
آموخته ام .......مرد با كلمات اندك حرفهاي بسياري مي زند . آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد . آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 12:1 توسط فرهاد
|
|
||