تبليغاتX

بر استان جانان گر سر توان نهادن ------ گلبانگ سربلندي بر اسمان توان زد

تجربه زندگي
براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم
سرسبزترين بهار تقديم تو باد
آواي خوش هزار تقديم تو باد

گويند که لحظه اي است روئيدن عشق
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

عيد همه شما دوستان مبارك باشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:28  توسط فرهاد  | 


 

 

آيا شما خدا هستيد؟

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

 پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

از دان كلارك

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 9:38  توسط فرهاد  | 

                                قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه

 سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

***************************************

اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،

هيـچ گاه...

براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 8:42  توسط فرهاد  | 

گفتم تو شيرين مني گفتا تو فرهادي مگر؟

گفتم خرابت مي شوم گفتا تو ابادي مگر؟

 

گفتم ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر؟ 

گفتم زکويت مي روم گفتا تو آزادي مگر؟

 

گفتم فراموشم مکن گفتا تو در يادي مگر؟ 

گفتم خاموشم سالها گفتا تو فريادي مگر؟

 

گفتم بر بادم مده گفتا تو بر بادي مگر؟

گفتم .....                گفتا .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 6:34  توسط فرهاد  |