تبليغاتX

بر استان جانان گر سر توان نهادن ------ گلبانگ سربلندي بر اسمان توان زد

تجربه زندگي
براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم
 اگر خداوند تو را به پرتگاهي دعوت کرد!!!؟ برو چون يا تو را از پشت ميگيرد يا پرواز را به تو مي اموزد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 6:29  توسط فرهاد  | 

اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي، بوته اي در دامنه اي باش ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد.

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن.

 

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه! همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود.

 

در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش.

 

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.

 

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 14:14  توسط فرهاد  | 

اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم . شكسپير

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 20:47  توسط فرهاد  | 

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 6:59  توسط فرهاد  | 

 

 

  دلم تنگه سادگي و پاکي بچه گانه ام است، دلم تنگ خنده ها و قهقه هاي بلند و بدون خيال است، دلم تنگه لحظه هائي است که بيشترين رنج زندگيم را بچه بودنم  تشکيل مي داد.دلم تنگ لحظه هاي زيباي تنهائي است لحظه هائي که مملو از سکوت بود، لحظه هائي که براي بوجود آوردنش تنها يک دل شکسته لازم بود، لحظه هائي که فقط ايمان بنيان ستونش بود. لحظه هائي که در آن بارها و بارها  توبه کردم ولي باز توبه شکستم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 15:6  توسط فرهاد  |