تبليغاتX
تجربه زندگي
براي زندگي بهتر بايد از تجربه هاي ديگران استفاده كنيم
درسی از شیطان

هرگز در زندگی شیطان را الگو قرار ندهیم الا در 1 مورد آنهم پشت کار تا رسیدن به هدف چرا که شیطان برای رسیدن به اهدافش آنقدر تلاش می کند تا به نتیجه برسد.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:46  توسط فرهاد  | 

تنها گنجی که جستجو کردنش می‌ارزد، هدف است
مهم نیست اگر زمین بخوری
مهم دوباره برخاستن است به پا خیز وبا صدای غرا و محكم بگو :
من در مقابل سختیهای زندگی زانو نمی‌زنم . حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قدم باشد .
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:28  توسط فرهاد  | 

فرق روزگار با آموزگار در اين است كه آموزگار اول درس مي دهد بعد امتحان مي گيرد اما روزگار اول امتحان مي گيرد و بعد درس مي دهد.

وقتي به دنيامي آييم در گوشمان اذان مي گويند وقتي مي ميريم بر رويمان نماز مي خوانند زندگي چقدر كوتاه است ! حدفاصل اذان تا نماز.

يادت باشه دنيا گرده هر وقت احساس كردي به آخر خط رسيدي شايد در نقطه شروع باشي!

رنگين كمان پاداش كساني است كه تا آخرين قطره در زير باران مي مانند.

شادماني چهره بي نقاب اندوه است به معيار دل.

برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي كمال. بنگر كه چگونه مي افتي چون برگ زرد يا سيب سرخ.

يك روز رسد غمي به اندازه كوه يك روز نشاطي اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است در سايه كوه بايد از دشت گذشت

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو كه وجودت شايسته تنديس است!

با بال شكسته پر گشودن هنر است
اين را همه پرندگان مي دانند.

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 19:59  توسط فرهاد  | 

يک email از طرف خدا...
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:29  توسط فرهاد  |